بی تو چراغ خانه ام فرو مردست.
آه چه سرد میوزند بادهای تنهایی.
و من نمی فهمم چراست کوچ پرستو دریغ بهار!
چرا خزان همیشه یاد آردم گلستان را.
بیا که تابم نیست
امیدم نیست.
آفتابم نیست.
دمی برای پرواز در آسمان آبی سرود
بی تو چراغ خانه ام فرو مردست.
آه چه سرد میوزند بادهای تنهایی.
و من نمی فهمم چراست کوچ پرستو دریغ بهار!
چرا خزان همیشه یاد آردم گلستان را.
بیا که تابم نیست
امیدم نیست.
آفتابم نیست.
در و دیوار میان تی عکسه هر شب دینمه
شمه ایپچه بخوسم تی ناز خوابه دینمه
تا واگرمه به می چوم،تی نازنین صدا مره
ویریزم چف عرق تی خالی جایه دینمه
یادت میاد؟! علی کوچولو !
همبازی بچه گیا
دستشو تو دست تو میذاشت
دوماد می شد ، تو هم عروس.
با طشت و طبل بچه ها.
راه میرفتین تو کوچه ها
عروس خانم دیگه حالا بزرگ شده
اما چه بد قصه های علی کوچولو،تموم شده.
یار بارانی(تقدیم به دوست شاعرم فرهاد آهنی)
تو که رفتی
چشمه های شعرم
در تب دریایی تو خشکیدند.
هیچ گفتی که مرا ،طاقت دوری تو خواهد کشت؟
گوشهایم همه پژواک صدایت شده اند...
خاطراتت گرچه زمستانی اما گرمند.
دلتنگ نگاهت هستم.
یار بارانی من زود بیا.
خرداد 87
دلم کباب می شود
لبان برفی ام ولی
ز گرم بوسه های تو
چه زود آب می شود
بیا که بی تو زندگی
پر از سراب می شود
چشم براه نشسته ام ابری آسمانت را ...
و می ستایم دو ناهید چشمانت
لختی ببار بر این کویر تفت
دو دستم بر شانه هایت
وچشم در چشم
تا بامداد می رقصیم
با موسیقی سکوت
در باشگاه تنهایی
بی ریشخند نامردان
در آغوش می گیرم
معشوق بی زبانم را
من که به گاه فوت قرمز لبان تو
به شمع جشنهای سپید تولدت ؛ بی نفس همیشه کف زدم
برای جشن دیگرت مرا نخوان
تن سید تو هماغوش مردان هرزه باد
بانو
در پیچ کوچه های خستگی
در انتهای مه آلود جاده ها
دیری است چشمان خسته ام
کامدنت را انتظار می کشند.
*
من از پرواز بی تفاوت گنجشککان پیر
دکلهای زشت برق
در نفرتم
و انتظار را
بر نگاه سرد رهگذر فریاد می زنم
گاهی فقط,عطر شکوفه های یخ
در زیر تازیانه بی مهر زمهریر
گرمای دست تو را
به دستهای سرد من,هدیه می کنند
بانو بیا
بانو بیا تمام خاطرات من از آن تو
تمام عطر ترد نارسیده ساقه برنج
طراوت باران فومنات
تمام تپه تپه های سبز باغ چای
و ساده خانه های کوچک شمال
دلم دلگیر لحظه لحظه های با تو بودن است
و شوق کودکانه اش انتظار را
چه دشوار می کند
بانو بیا تمام خاطرات من از آن تو
اهورا
اهورایم,اهورایم
شکسته کلک رنگین دفتر شعرم
نمی خواهم که در تاریک زهدان عروضی دربدر باشم
نمی خواهم که زندانی سطری از پس سطر دگر باشم
اهورایم تو می دانی که شعرم,باردار دختر معنی است
اهورایم بیا نزدیک
اهورایم بیا نزدیک
من سنگینیت را لمس خواهم کرد
اینک این من و دستان گرم تو
مبادا در این تاریک وحشتزا
که دستت از دستم جدا افتد
*
اهورا عشق بازی می کنی با من؟
*
تو دست طفل روحم را رها کردی
و من در وحشتی زیبا بدنبال تو می گشتم
دوباره هجمه تصویرت از هرسو
و حیرت از پس حیرت
و فریاد از پس فریاد
به هر سو که رو کردم به صد جلوه تو رو کردی
و من در وحشتی از جنس ترس و عشق
بیهوش چشم شرقیت گشتم
و گاهی بعد ...
آهسته پلکان غریق و خسته ام را باز خواهم کرد
هنوزت دست در دستم
هنوزت چشم در چشمم
چه دزدانه تو می خندی!